تبلیغات
منتقم - گزیده هایی از کشکول بهایی
 
درباره وبلاگ


این المنتقم...
در کوی نیک نامان ما را گذر نباشد
گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را

مدیر وبلاگ : جواد
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
عمارنامه : نجوای دیجیتال بصیرت با دیدگان شما 		AmmarName.ir
منتقم
این المنتقم بدم المقتول بکربلا
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
یکشنبه 1 خرداد 1390 :: نویسنده : جواد

امام علی (ع) : گفتار صحیح را از هرکه که است قبول کنید.      

   الحدیث جلد 3 صقحه 114

..............................................................................................

وزیری گفته: از کسی که برده ای را با پول و مالش میخرد، ولی آزاده ای را با عملش نمیخرد، در تعجبم! کسی که همّتش داخل کردن خوردنی ها به داخل شکمش می باشد، ارج و ارزش او، همان چیزی است که از او خارج می شود.

............

مردی به حکیم اسخنیس دشنام داد ولی او پاسخ نداد پرسیدند چرا پاسخ نمیگویی؟ گفت من خود را وارد نزاعی نمیکنم که در آن پیروز از شکست خورده شرورتر و بدتر است.

...........

ارسطو گفته شخص بی نیاز،در غربت هم که باشد،گویا در وطن خود به سر میبرد ولی نیازمند ، در وطن خودش نیز غریب و بی کس است.

............

دیو جانس، پر خور چاقی را دید و به او چنین گفت: ای مرد تو لباسی را بر تن کرده ای که با دندان هایت آن را دوخته ای.

...........

حکیمی گفته:همانگونه که ظرف را با صدا و طنین آن می آزمایند،و سالم و شکسته اش به این وسیله شناخته میشود،به همین منوال،انسان ها را نیز با منطق و زبانش می آزمایند.

...........

بزرگ مردی گفته:چه کار دارم به دنیا؟ اگر من با او بمانم او با من نمی ماند و اگر او با من بماند،من با او نخواهم ماند.

...........

از حکیمی پرسیدند حال برادرت چگونه است؟ جواب داد مُرد! پرسیدند علّت مرگش چه بود؟ گفت:زنده بودنش.

...........

زاهدی وارد مغازه ی فروشنده ای شد تا پیراهنی بخرد. کسی که در آنجا حاضر بود به فروشنده گفت: این فلان عابد و زاهد است به او ارزانتر بده. زاهد ناراحت شد و گفت: ما آمده بودیم با پولمان پیراهن بخریم نه با زهدمان، و از آنجا خارج شد.

...........

یکی از عابدان گفت هنگامی به زیارت اهل قبور رفتم ، بهلول را در گورستان ملاقات کردم ، پرسیدم در اینجا چه می کنی؟ در پاسخ گفت با مردمی مجالست میکنم که مرا آزار نمی دهند و اگر از آخرت غفلت کنم مرا به یاد آخرت می اندازند و اگر غیبت کنم از من غیبت ننمایند.

...........

پارسائی گفته اگر گِرده نان حلالی به دست آوردم آنرا می سوزانم سپس می کوبم و به صورت داروئی در میآورم و با آن بیماران را معالجه می کنم.

...........

یکی از دانشمندان گفته من از زنان بیشتر بیمناکم تا از شیطان زیرا خدا حیله گری شیطان را در قرآن کریم ضعیف شمرده و کید زنان را عظیم انگاشته. 

..........

ابن طاووس از یکی از پارسایان نقل کرده نمازهای سی ساله خود را که در صف اول جماعت به جای میآوردم اعاده (قضا) کردم و سبب اعاده آنها آن بود ، روزی به خاطر عذری دیر به مسجد آمده و محل خالی در صف اول نیافته که به ایستم ناچار در صف دوم اقتدا کردم در خاطرم احساس شرمندگی نموده که مردم پس از سی سال مرا در صف دوم مشاهده میکنند ، دانستم همه نمازهای سی ساله من توام با ریاکاری بوده و از اینکه مردم مرا در صف اول می دیده و مصداق سابقان در خیرات میدانسته لذت می بردم. 

............

بادیه نشینی، شترش را گم کرده بود.سوگند خورد که اگر آن را یافت، به یک درهم بفروشد. وقتی شتر پیدا شد، دلش راه نداد که آن را به یک درهم بفروشد پس به گردن شتر، گربه ای آویزان کرد و بانگ میزد: شتر یک درهم، گربه پانصد درهم! و هر دو را باهم میفروشم! عربی که بر او میگذشت گفت چه ارزان قیمت بود، اگر این قلاده را بر گردنش نداشت.

............

افلاطون مردی را دید که زمینی(باغ آبادی) را از پدرش به ارث برده و در مدت زمان اندکی، آن را تلف کرده و از بین برد. پس به او گفت: مردمان را زمین می بلعد، این مرد زمین را.

...........

شخصی نقل کرده است: عربی را شنیدم که می گفت: خدایا مادرم را ببخش! گفتم چرا برای پدرت طلب غفران نمی کنی؟

گفت: پدرم راهی بلد است که خود را نجات دهد، امّا مادرم زنی عاجز و ناتوان است.

...........

بزرگ مهر گفته است: بزرگ ترین عیب دنیا این است که هیچگاه، به اندازه ی شایستگی کسی به او نمی بخشد، یا بیش از حد می دهد و یا کمتر از حد می دهد.

...........

به پارسایی گفتند: گرگ ها در میان گوسفندانت قرار دارند، ولی آسیبی نمی زنند، گرگ ها از چه زمانی با گوسفندانت آشتی کرده اند؟ جواب داد: از آن زمان که چوپان با خدای خویش آشتی کرده است.

...........

عارفی که ملکی داشت، خاست آن را بفروشد، تا با قیمتش، صدقه بدهد. یکی از اصحابش به او گفت: کاش آن را برای زن و فرزند خویش ذخیره می نمودی! به پاسخ گفت: بلکه من آن را برای خویش نزد خدا ذخیره نمودم، تا او خود بر زن و فرزندم ذخیره قرار دهد.

............

تا به جایی رسید دانش من که بدانستمی که نادانم.





نوع مطلب :
برچسب ها : گزیده هایی از کشکول بهایی،